سلطان محمد مطربي سمرقندي

287

تذكرة الشعراء ( فارسي )

مطلع : صبحدم چون كِلّه بندد آه دودآساى من * چون شفق در خون نشيند ، چشم خون‌پالاى من « 1 » جواب گفته و آن را ، مزيّن به مدح حضرت رسالت - صلّى اللّه عليه و سلّم - گردانيده و اين ابيات از آن جمله است : چون شود مستوفى دانش‌دل داناى من * عقل كلّ عاجز شود ، در ضبط استيفاى من آن فلاطونم كه چون خورشيد سر برمىزند * حكمت اشراقيان از رمز سوفسطاى من عقل اول ، با وجود آن‌همه فهم بلند * مىكند دريوزهء تصريح از ايماى من دست فكرم آستين موسوى دربركشيد * همچنان خورشيد محجوب از يد بيضاى من مردم عالم ز دستانم مسيحا دَم شوند * گر دعايى ياد گيرند از لب عيساى من دودمان نوع انسانى كجا و من كجا * روضهء علم است و دانش آدم و حوّاى من من همان طفلم كه همّت را دم فطرت فكند * حامل ايجاد ، در دامان استغناى من گر همه از سوزن الماس گردد تيزتر * خار صحراى طمع ، كى مىخلد بر پاى من مريم الحاد در دامان فكرت منزوى است * فيض جبريلى نخواهد ذهن عيسىزاى من نشئهء فسقم چنان دارد كه در بزم كنشت * رقص عصيان مىكند از سست‌كيشى پاى من سخت شد دل از گنه ز انسان كه جاى آب چشم * سنگ‌ريزه جوشد از سرچشمهء خاراى من روز همچون شب سيه گردد ز خواب غفلتم * شب نمايد روز پيش ظلمت سيماى من آن سيه رويم كه چون در حشرگه حاضر شوم * ننگ دارد دوزخى از حالت رسواى من يا رسول اللّه مرا در ورطه‌اى افكنده است * نفس نافرجام وسواس دل خودراى من يا شفيع المذنبين افتاده‌اى چون من نخاست « 2 » * گر نگيرى دستم از راه كرم ، اى واى من گر سحاب لطف تو يك قطره بر من افكند * ور نسيم التفات تو كند ، پرواى من چشمهء كوثر بجوشد از شراب حسرتم * گلشن فردوس گردد ، دامن صحراى من رايت من سايه اندازد ، به فرق كاينات * گر ز نامت زيب باشد ، شقّهء ديباى من

--> ( 1 ) . در ديوان خاقى « چشم شب‌پيماى من » ثبت است . ( 2 ) . در اصل : ( نخواست ) .